صد و سی و سه

درخواست حذف این مطلب
حس میکنم خود بیست و یک ساله ام رو، تا ابد به خاطر آزاری که باعث شد امشب ببینم نمیبخشم.هرگز

نامه به دختری که هنوز زاده نشده

درخواست حذف این مطلب
ببین قند عسلم، درسته من امروز صبح آ ین کتاب های کتابخونه رو (کتاب های پدرم رو در واقع) درآوردم و کتاب های خودمو جایگزین ، ولی یادت باشه تو اگه روزی همچین کاری با کتاب هام ( و کتاب های پدرت _امیدوارم_) ی، احتمالا دستت بعد از اون درصد زیادی کاراییش رو از دست میده.

حالا ادبیات علمی نه، ولی تورو خدا ادبیات ی هم نه

درخواست حذف این مطلب
گفته میشه ویژگی اصلی علوم نظری، اینه که همیشه دو دو تا جهارتاس
تو عالم ما زیست شناس ها هم همیشه دو دوتا چهارتاست، با این فرق که یه وقتایی چیزی که دو به نظر میرسه، دو نیست، هفت عه! یه اصلا عدد نیس پرتقاله مثلا!
از قضا از بین همه ی فعالان در حوزه ی علوم نظری، ما زیست شناس ها بیشتر از همه وابسته به حرف زدنیم، و این مهارت چیزیه که ما در مسیر زیست شناس شدن گاها جون میدیم تا بهش دست پیدا کنیم.
مدل حرف زدن ماها چند تا اصول مهم داره، سخت ترینش حرف زدن شمرده ی سریعه. سخت از این جهت که تلفظ دو کلمه ی لوله و رولر تا ده سالگی جزو کابوس های من بودن و من هنوز نمیتونم کلمه ای مثل سایتوتو یسیتی رو بدون جویدنش بگم. اصل دوم اینه که ما همه ی حرف هامونو باید حداکثر در بیست دقیقه بزنیم.با این شرط که تو هر دقیقه حداقل یه فکت مهم مطرح کنیم.و برای من یاد گرفتن این ماجرا بیشتر از یک سال طول کشید.
حالا این ها مهم نیست، ماجرا اینه که من چندیست درگیرم. درگیر این که خودم مذهب کامل و درستی ندارم، درگیر اینکه بک آپ خانوادگی مذهبی درستی هم ندارم. درگیر اینکه نمیخوام همه ی چیزی که میبینم، میفهمم، فکر میکنم، وام گرفته از دیدن و فهمیدن و فکر پدرم باشه. دلم نمیخواد تمام ورودی هام از جهان جانب دارانه باشه.
به خاطر همه ی این ها، چند روزیه دارم سخنرانی گوش میدم، ولی باور بفرمایید این کار کوه کندنه!مثلا من امروز یک ساعتی به یک سخنرانی گوش دادم، و بدون اغماض، اون مرد تو این یک ساعت کمتر از هزار کلمه حرف زد! و هزار کلمه هدر داد تا بگه شرایط زندگی زمان پیغمبر با الان متفاوت بوده!
متاسفانه در توانم نبود آ ش ببینم قراره چه نتیجه ای از این نکته ی بدیع بگیره :|

+میپرسه ارائه ی امروزت درباره ی چیه؟ میگم یه دارو به سیاهرگ دمی موش میزنه تومور سرطانیش از بین میره، میگه خب به چه دردی میخوره ما که دم نداریم
:)))))))

صد و بیست و شیش

درخواست حذف این مطلب
چند وقت پیش داشتم فکر می چقدر جدیدا احساس خوشبختی میکنم. چقدر اوضاع همه چی خوبه. چقدر همه چیز هایی که برام نگرانی درست می مثل اوضاع سلامتی خانواده، اوضاع کاری و تحصیلیم، اوضاع روابط احساسیم در یه نقطه ی پایدار و به نظر آسیب ناپذیری قرار گرفتن.
خیلی روز نگذشته، اوضاع معده ی خودم افتضاحه، اوضاع سلامتی خانواده به هم ریخته، اوضاعم تو پژوهشگاه هر لحظه آسیب پذیر تر از لحظه ی قبله، اوضاع کاریمون باز متز له، و احساسات شرحه شرحه دارم...
خدایا، انصافا من الان بگم شکرت بهت برنمیخوره؟

و روزهایی که شکار میکردیم

درخواست حذف این مطلب
احساس میکنم لحظه ی مردنم، دلم قویا برای این روزها تنگ میشه. روزهایی که محض رضای خدا هیچ چیز حتی ذره ای سرجاش نبود ولی از ته دل میخندیدم

صد و بیست و نه

درخواست حذف این مطلب
ما اینجا آقا نداریم که هربار بریم پیشش نگاه کنه، ببینه اگه اگه دستت رو معدته برات چایی دارچین نبات بیاره، اگه قیافت خستس بهت چای ترش بده، اگه حال و احو به هم ریختس بهت چای هل و گلاب بده. ما اینجا حتی چایی دمی نداریم. یه آقایی داریم که اسمشو نمیدونیم، بهمون چایی کیسه ای میده، اگه با روپوش بری و فک کنه پرسنلی هزار تومن، اگه بدون روپوش بری و فکر کنه بیماری سه هزار تومن.
ما اینجا دوست واقعی نداریم که سفره ی غم دل باهاش بگشاییم، در عوض روزانه از شیرینی دفاع/اپلای/ازدواج بچه ها ارتزاق میکنیم.
حتی اگه دوست پیدا کنیم، جایی نداریم که بتونیم بریم بشینیم کنارش، یه حیاط ف تنی داریم که به محض نشستن رو نیمکت ها یه نفر پیدا میشه که بگه آخی تو که خیلی جوونی چرا بچت نمیشه. و بعد شروع کنه با جزئیات بگه خودش چرا بچش نمیشه :|
ما اینجا ولی هر روز آدم های با لباس های رنگی محلی داریم که برق تو چشماسون از برق پولک های لباسشون بیشتره. ما اینجا امروز یه مرد داشتیم با هیبت چنگیز که چشمای اشکی زنشو پاک میکرد و براش شعری میخوند که من نمیفهمیدمش، ولی از لبخند زنه بعدش معلوم بود که چیز خوبی بوده :)
زندگی ما اینجا هنوز خوشگلیاشو داره...

به مناسب ۱۹ نوامبر، روز جهانی مردان

درخواست حذف این مطلب
۱۹ نوامبر (۲۸ آبان، دیروز) از سال ۱۹۹۲ روز جهانی مردان نامیده شده. (و بر خلاف ۱۸ می ازش صحبت نمیشه) با هدف توجه به سلامت جسمی، و روانی مردان.
همه زن ها، و حتی تعدادی از مرد ها روش معاینه ی شخصی برای تشخیص زود هنگام سرطان رو بلدند، همه اهمیت چک آپ دوره ای ماموگرافی و پاپ اسمیر رو میدونند، با این حال ی از سرطان پروستات (دومین سرطان کشنده ی مردان در دنیا) صحبت نمیکنه، تقریبا هیچ مردی علائم شناسایی اولیه اش رو نمیدونه و تقریبا هیچ مردی آزمایش خون دوره ای چک آپ نمیده. فراوانی سرطان های مری، معده، دهان و ریه تو منطقه ی ما تقریبا توی مرد ها دوبرابر زن هاست (که البته حدس زده میشه به دلیل مصرف بیشتر تنباکو، سیگار، الکل و چای داغ و حضور تو محیط های با درصد بیشتر آلاینده های سرطان زاست). میزان مرگ و میر بر اثر سکته توی مرد ها به طور معناداری بیشتره و بیماری های روانی در مرد ها فراوان ترند.
بوسیله ی خدمت مقدس سربازی دو سال از اوج جوانی پسر ها رو به تحقیر و تنبیه میگذرونیم که مرد شن!
ما زن ها با تحمیل آرزوهای بچگیمون که عروسی تو قصر با دامن پر پف میخوام، و بعد از اون با تفکر من یا سر کار نمیرم اگرم برم با حقوقم برای خودم طلا می م و تو باید منو به لحاظ مالی تامین کنی، بهشون فشار مالی میاریم. بدون توجه به میزان درآمدشون به خاطر آرزوهای بلندپروازانه مون بهشون فشار روانی میاریم، با ید روسری "خواهر شوهر کش" بین کینه های بی دلیل نه مون قرارشون میدیم و بهشون فشار خانوادگی میاریم، تو روابطمون همواره صبر میکنیم بهمون ابراز احساسات بشه، صبر میکنیم خوشحالمون کنن و هیچ تلاش متقابلی نمیکنیم و تحت فشار احساسی قرارشون میدیم. همه ی ما زن ها حداقل یکبار با قرار دادن خودمون تو جایگاه ضعیف و تحمیل قوی بودن به اونها با جمله هایی مثل برام ب ، کارهامو دیرم نشه، من خسته میشم، سنگینه، ناراحتم نازم رو بکش و ... از مرد ها سو استفاده کردیم.
ما زن ها این روزها انتظار حقوق برابر داریم، ولی حواسمون به وظایف برابرمون نیست!

صد و سی و یک

درخواست حذف این مطلب
اگه آدمیزاد اشرف مخلوقات بود، پروردگار جای دوتا دست چهار تا دست بهش میداد. برای وقتایی که ده تا ناخن قرمز کمه برای خوب حال مز ف دلش

صد و سی و دو

درخواست حذف این مطلب
هربار که به هر دلیلی گیر پروسه ی درمان تو بیمارستان می افتم، بیشتر از پیش مطمئن میشم که برخلاق تصور بقیه ۶ سال پیش نه تنها یت ن ، بلکه درست ترین تصمیم عالم رو گرفتم با جدا حیطه ی کار و تحصیلم از این مز ف کده!
وی ساعت دوازده و نیم روز ، تو اورژانس بیمارستان منتظره کشیک از نهار برگرده :|

صد و نوزده

درخواست حذف این مطلب

_آدم عاقل از یه سوراخ دوبار؟

+ :-"

philosodile

درخواست حذف این مطلب
میخوام یه تئوری ارائه بدم که هرچقدر ید حضوری حال آدمو در لحظه خوب میکنه، ید اینترنتی فزاینده ی حال بده...
(روی تخت گلوله شده و پتو را روی سرش میکشد)

صد و بیست و پنج

درخواست حذف این مطلب
جکی رو یوتانایز !
جکی گربه ی تو کوچمونه. بود البته! یکی از سه تا توله ی امسال. جکی یه گربه ی یه دست سیاه چشم عسلیه شیطون خوش اخلاق چند ماهه است. بود البته!
باهاش تصادف کرده بودن، مهره ی کمرش ش ته بود و نیمه ی پایینی بدنش فلج شده بود. میشد جراحیش کرد، براش پین گذاشت، رودشو جراحی کرد، ولی نهایت تا آ عمرش فلج میموند. زورم به هزینه های جراحیش نمیرسید. هرچقدر پایین بالا نمیشد. حتی اگه میرسید یا میتونستم کمک بگیرم از ی بازم نمیشد تو خیابون ولش کرد. باید براش خونه پیدا میکردیم. کجا قرار بود بره؟ خانواده ی قرون وسطایی ما که اگه خواهر طلاییش بود شاید راه می اومدن ولی چون جکی یه دست مشکیه دیدنش بد شگونی میاره؟ کی حاضر میشه چند سال از یه گربه که باید پوشک شه و نمیتونه راه بره مراقبت کنه؟ کی هزینه ی جراحی های اعصابشو میده تا شاید بیست درصد شانس داشته باشه دوباره سالم و رو پا بشه؟
هر چقد پایین بالا زورم به هزینه های درمانش نمیرسید. به سی و پنج هزار تومن یوتانایز ش چرا ولی.
جکی رفت! و من در جواب تقسیم غصه ام با بقیه فقط یه جمله میشنوم، بزرگ شو!

من به جای...

درخواست حذف این مطلب

اول عرضم به خدمتون که با اینکه من مشهورم به طویله نویسی، و خواننده هام مشهورن به طویله خوانی! (باید صحبت کنم آهنگر طویله و ساخت واژه هاشو تصویب کنه) این پست طویله نیست. عریضه است به واقع!

ب خواب دیدم .البته من همیشه خواب میبینم.و تقریبا سه سالی میشه که خواب هامو مینویسم تا یادم نره! وگرنه بر همگان واضح و مبرهن است که به نظر شیخ که من باشم، خواب ها بیشتر ی احوال درونی آدمن تا نشونه های آینده.به هر حال، ب خواب دیدم.خواب دیدم دارم از بین راه رو های کتاب کتابخونه ی شریف رد میشدم و زیر لب این آهنگ رو می

یک آن بود این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

همین جای آهنگ چشمان تیزبینم آ ین کت رو که میخواستم هم پیدا کرد و برداشتمش و با سه تا کتاب دیگه بردم پیش خانم کتاب دار که شبیه جوونی های ی ۸۰ ساله ی بابا بود و لبخند میزد. پرسید خانوم امروز همین جا نمیخونید؟ پناه به خدا! مگه پیتزا فروشیه که سرویس درون بر و برون بر داشته باشه؟ گفتم نه باید سریع برم حسین آبله مرغون گرفته خونه تنهاست. از کتاب خونه اومدم بیرون و به سمت خوابگاه حرکت و تو راه سبزی و آرد یدم تا برای حسین آش بدون حبوبات و کیک بدون فر بپزم. نرسیده به خوابگاه از خواب پ ولی!

نفهمیدم حسین واقعا تو خوابگاه بود؟ مراد کجا بود پس؟ هنوزم داشتم کیک بی فر میپختم؟

هر چند من به تعبیر خواب اعتقاد ندارم و میتونم حدس بزنم هر قسمت خوابمو چرا دیدم. مثلا دلم برای شریف تنگ شده، برای همین مدتیه مکان بیشتر خواب هام دور و بر شریفه. دلم برای ی هشتاد ساله ی بابا و لبخندشم تنگ شده.

چهار تا کتاب برداشتن هم که معلومه.

لفظ خانوم رو هر چقدر تا الان ازش بدم میومد، الان ازش متنفرم. و خب مسئله ی بغرنجیه که این روزا فکرمو درگیر کرده. جواب آزمون ی اومد. قبول نشدم. نه اون رشته ای که به نظر خودم مصاحبه اش خوب بود و خیلی بهش امید داشتم نه اون رشته ای که از سوال های مصاحبه اش معلوم بود نباید بهش امید داشت. بعد از این همه سال دانشجو بودن و عادت به درس خوندن و همیشه رسیدن، عادت ندارم به نرسیدن. به نشدن...

امروز توی تره بار دورترین هندونه ی ممکن رو انتخاب . با دستم اشاره اونو می خوام. شاگرد تره باریه پرید روی سکو و از دو تا پله و از روی هندونه ها بالا رفت و اونی که می خواستم رو آورد. گذاشت روی ترازو و قیمتشو گفت و پولشو گرفت. تو راه داشتم به همه ی اون هندونه هایی فکر می که از خدا خواستم و نداد. با دستم اشاره اونو می خوام و هر چی صداش انگار صدامو نشنید. حتی نگاهمم نکرد. دلخور شدم. یه وقتایی گفت برو فردا بیا. دلخور شدم. یه وقتایی یه هندونه ی دیگه داد دستم. دلخور شدم. شاگرد تره باریه پولشو می گرفت. براش مهم نبود هندونه ی من رسیده، شیرینه، قرمز هست؟ نیست؟ پولشو می گرفت. ولی لابد برای خدا مهم بود که هندونه ی خوب بده دست مشتری. لابد می دونست هندونه ای که دستمو گذاشتم روش که اینو می خوام شیرین نیست، قرمز نیست، یا سرما خوردم و هندونه برام خوب نیست.

#شباهنگ


+هیچ وقت فکر نمی اینقدر سخت باشه :|

++ ی میخواد کروکدیل باشه؟

صد و سیزده

درخواست حذف این مطلب
دو روزه خونه تنهام و این باعث شده یه کشف بزرگ م، هر بار به کف زمین نگاه کنم و به خودم بگم پروردگارا ...نکنه اون هم اتاقی مز فی که آدم ها مجبور بدن هر ترم اتاقشونو بخاطرش عوض کنن من بودم؟

صو و ده

درخواست حذف این مطلب
به فرمایش آقای رئیس جمهور انقلاب در سال چهلم آن و در دوره ی بلوغ است.
متوجه شدید؟ اینها همه مال بلوغه.مشکلات هورمونیه.اگه دارید درد میکشید چون رو ناحیه ای از انقلاب زندگی میکنید که داره جوش میزنه.تقصیر خودتونه.

صد و هشت

درخواست حذف این مطلب
+انگار همین دیروز بود که پشت نیمکت های سبز مدرسه مینشستیم و معلم که میگفت "تولید مثل" دستمونو میگرفتیم جلوی دهنمون و ریز ریز میخندیدیم...حالا باید جلوی تخته وایسم و شاهد قیافه های سرخ شده ی بچه از خنده ی خورده شدشون باشم وقتی دارم راجع به مراحل لقاح قورباغه توضیح میدم...کی اینقدر پیر شدم؟ :|

++مادر جان با دو پای ش ته خونه نشین شده.و من در جریان درس خوندن و کار و سامان دادن اوضاع خونه و هندل مهمون ها نابود شدم این چند روز...

+++صبح رفتم گوشت ب م.میپرسم کیلویی چنده؟میگه باید زنگ بزنم قیمت روز بگیرم :|
متوجهین؟طلا و دلار نمیخواستمااا...گوشت ببعی قیمت لحظه ای داره.
به نظرم تنها فایده ی وضع موجود اینه که دفعه ی بعد که تو مسابقه ی کی از همه بدبخت تره یه دهه شصتی گفت من جوونی و دانشجوییم تو دوره ی بوده میتونیم چپ چپ نگاهش کنیم.

صد و شیش

درخواست حذف این مطلب
احساساتی شبیه آنشرلی دارم...
اونجا که فهمیده متیو و ماریلا نمیخوانش، سوار درشکه شده و داره برمیگرده سر نقطه ی صفر...
همونقدر از خودم و موهای قرمزم متنفرم...
همونقدر نمیدونم قراره چی بیاد...

با صدای ایشون

برسد به دست هفده سالگی کروکدیل!

درخواست حذف این مطلب
تو مملکتی که سر اقتصادش با ته سیاستش بازی میکنه و همه چیزش رو هواست علوم پایه خوندن غلط اضافه ه!

صد و دو

درخواست حذف این مطلب
آیا میدانستید جوجو مویز از سال ۲..۲ تا امروز ۱۴ تا کتاب نوشته (یعنی تقریبا هر ۱.۱ سال یک کتاب) که از این ۱۴ کتاب من پیش از تو، پس از تو، دختری که رهایش کردی، آ ین نامه ی معشوق، یک بعلاوه ی یک، باز هم من، تنها در پاریس، ماه عسل در پاریس (:|)، میوه ی خارجی، اسب ان، خلیج نقره ای، کشتی نوعروسان، و س ناه بارانی به فارسی ترجمه شده اند؟
آیا میدانستید دیجی کالا ۹ تا از این کتاب هارو (بعضی هارو با حداقل با سه انتشارات مختلف) موجود داره؟
در ادامه آیا میدانستید دیجی کالا کتاب هایی مثل باشگاه مشت زنی و گهواره ی گربه و مو قرمز رو موجود نداره؟
آیا میدانستید این دقیقا منع کننده ی میزان تقاضا و فروش این کتاب ها به مخاطب های دیجی کالاست؟
آیا معلومه من باز تو لوپ نمیخوام درس بخونم ولی مجبورم گیر و دارم به خودم وعده ی کتاب یدن میدم که رام شم؟
هیچی دیگه...منم برم سر درس هام :)

نود و نه

درخواست حذف این مطلب
فردا آ ین امتحان کتبی و رسمی دوره ی ارشدم (و چه بسا تا ته عمرم) رو میدم. شما که نمیدونید من تا چه حد از این درس متنفرم،همین بس که از صبح نشستم دارم اسم رگ هایی رو حفظ میکنم که تو یه دوره ی کوتاه (هفته ی پنج جنینی مثلا) بوجود میان و خیلی سریع از بین میرن و هیچ اثری هم ازشون باقی نمیمونه (._. )
شما نمیدونید من چقدر محتاجم به نمره ی این درس به عنوان آ ین نمره برای نجات دادن معدل کل دوره ی ارشدم برای جبران معدل ۱۵ لیسانسم...و در ادامه شما نمیدونید این درس یکی از چهار تا درس مرتبط با اسم رشتمه (که البته من به خاطر م مجبور شدم انتخابش کنم و نه هیچ چیز دیگری)
خودم اینارو میدونم ولی...
در عوض نشستم یه لیست نوشتم از همه ی آدم های اشتباهی که از زندگیم حذف شدن...حذف شدن نه به این معنی که من حذفشون کرده باشم (که من عرضه ی دل ب از تابلوی رنگ پریده ی اتاقمم ندارم و دست برنمیدارم از این کادر سفیدی که یه زمانی دخترک آرزوهام با لباس قرمز توش می ید)، بلکه اونها جا زدن،فرار ،رفتنو ترجیح دادن، بد اخلاقی های من کروکدیل رو برنت دن و امثال این ها...
نشستم و جلوی هر کدوم تیکه ای که ازم به تاراج بردن رو هم مینویسم.تا یه نفرو میدا کنم که بیشتر از خودم مقصره تو مز فی که الان هستم

نود و هفت

درخواست حذف این مطلب
این پنج ثانیه ی طلایی
پنج ثانیه ای که شاید برای تو اندازه ی چند سال طول کشید.چشماتو بستی و همه ی سختی ها و جون کندن های این چند سال از جلوی چشمات رد شد.همه ی ناکامی هات،همه ی حرف های پشت سرت،همه ی "تو نمیتونی" هایی که شنیدی...
حال این لحظت که چشماتو میبندی با خودت میگی "ارزششو داشت"

دد ونک

درخواست حذف این مطلب
رساله ای در باب دد ونک
یا سی و سه دلیل برای اینکه وقتی خودمون آگاهیم که دیر زمانیست جز چرندیات و کیبورد سایی! چیزی نمینویسیم همچنان اصرار به بلاگر بودن داریم:

+ تی و هولدن رو نگاه آخه ^_^ لباس فرم دورهمی داشت :))
++ میگن بلاگر ها آدم های درون گرا،منزوی و دیر ارتباط گیری ان؟حاااااشاااا
+++ سید طاها پرسید چرا هولدن رو میخونی؟و من از اون موقع دارم فکر میکنم چرا حریر/هولدن/جولیک/پری و دیگران رو میخونم،چرا پیگیر میخونمشون؟ برای لذتی که شناختن آدم ها بدون های ظاهری مز ف و مرز های اجتماعی...چون آدم های خوب حال آدمو خوب میکنن...چون آدم های خوب رو باید دوست داشت...
و من همه ی جماعت حاضر در ع رو،و جماعت غایب رو عاشقم ^_^

نود

درخواست حذف این مطلب
به نظرتون این که من؛ دانشجو-بیکار-پاپتی-فاقد هرگونه اختیار تی و غیر تی-فاقد اطمینان قبل بیان،حین بیان و پس از بیان-با دستی که به هیچ کجا بند نیست و جناب آقای رییس جمهور به عنوان رییس یکی از سه قوه ی اساسی کشور (که ما لطف کردیم و یکی دیگه از قوه ها رو هم به خواست ایشون و طبق یک لیست گاها بی نام و نشون و با دل پرخون فرستادیم بالا) و دارای حدود اختیارات مشخص لشکری و کشوری در مقابل مشکلات مملکت و اعتراضات مدنیمون یک مدل واکنش نشون بدیم و هر دو یه عدد اینستاگرام بگیریم دستمون و هشتگ بزنیم یکم ضایع نیست؟
برای اعتبار خودشون عرض میکنم...

نود و دو

درخواست حذف این مطلب
من ی ری گناه دارم که سنگینی بارشونو رو شونه ام حس میکنم...منظورم اشتباه ها یا حماقت هایی نیست که در حق خودم .که اونا هر چی بوده به طبعش بلایی به همون نسبت که حقم بوده سرم اومده ...حتی منظورم کار های اشتباهی نیست که خواسته یا ناخواسته در قبال بقیه انجام دادم و بهشون آسیب زدم.که آمار این دو دسته دیگه از دستم در رفته. ..این گناه های رو شونه ام،گناه های هیچ کاری نکرده.گناه دیدن و ت موندنه...چیزاییه که من بارها به آدم ها گفتمشون،بار ها براشون تاسف خوردم،ولی بازهم ی ری شبها چشمامو که میبندم همین چند تا کار نکرده سوهان برمیدارن و می افتن به جون روحم...
اولیش مال چند سال پیشه...از مدرسه می اومدم خونه.تو پارکینگ خونه دوچرخه ی دال رو دیدم که رو زمین افتاده بود...دال یه ی ناز و جیغجیغو بود که هر از در تو می اومد میمرید و پر انرژی سلام میکرد.شیش یا هفت ساله.اونروز دال نبود کنار دوچرخش.بی اختیار چشم گردوندم پی اش،نبود.یهو چشمم افتاد به اتاقک سرایداری.از لابلای پره های دست آقای سرایدار رو روی تن دال دیدم.چشمای ترسیده ی دال رو دیدم.دیدم و تنها کاری که فرار بود...هم اون روز هم روز های بعدش.که دیگه از بیرون که اومدم دال رو بغل نگرفتم.براش شکلات نیاوردم.فقط هربار ازش چشم یدم و فرار ...چیکار باید می ؟...چیکار میتونستم م؟من خودم یه بچه ی ۱۵ ۱۶ ساله بودم که هیچ بهم یاد نداده بود الان باید چیکار کنم.شاید باید به خانواده ی خودم یا دال میگفتم...شاید باید همون لحظه جیغ و داد راه مینداختم تا همه بیان.فرار ولی...چند ماه بعد دال و خانوادش رفتن از این ساختمون...آقای سرایدار هم چند سالی میشه که رفته و اتاقک توی پارکینگ خالی مونده.من هر بار از جلوش که رد میشم پا تند میکنم هنوز...بار این ت موندن الان بیشتر از قبل رو دوشمه ولی...الان که جوجه شیش هفت سالشه ...الان که هر بار بغلش میکنم حس های مادرانه ای که هر دختری باهاش به دنیا میاد توی دلم میلرزن...الان که هربار بیرون میبرشم سفت میچسبمش اینقدر که صداش درمیاد...هر بار میترسم از اینکه کوچیکترین آسیبی ببینه.و یه وقتایی یهو دال میاد جلوی چشمم...آسیب دیده؟من میتونستم جلوشو بگیرم؟
گناه دومم مال دو سال پیشه.مدرسه ای که درس میدادم و بچه هایی که پنج سال کوچیکتر از خودم بودن...و دوتاشون که طبیعی به نظر نمیرسیدن.رفتارشون،حرف هاشون،ع هاشون،هیچ کدوم عادی نبودن...عادی که خب من حق نداشتم به صرف فکر مخالف باهاشون بهشون انگ بزنم...همه ی ی الی که اونجا رفتم میچیدم به خودم...که به مشاورشون بگم این دو تا گرایش غیر طبیعی دارن به هم؟اگه درست بود و خانواده هاشون میفهمیدن چی؟اگه درست نبود و من فقط اشتباه کرده بودم چی؟اصلا مگه من وظیفه داشتم هومو سکشوال بودن بچه هارو بفهمم؟اگه من به خاطر اختلاف سنی کمم باهاشون و بودن تو محیط مشابه باهاشون و اینکه جدی نمیگرفتنم و سر کلاس بیشتر خودشون بودن درست فهمیده بودم ،حق اینو داشتم که دخ ی کنم؟اگه فقط یت تجربه های نوجوونی بود،که احتمالا بود،کی وظیفش بود که جلوی آسیب این ماجرا رو بگیره؟غیر از من ی ندیده بود یعنی؟چیکار میتونستم م که همه کمترین آسیب رو ببینم؟خیلی کار ها...حداقل خودم باهاشون حرف میزدم...فرار ولی...
سومین گناه،گناه همین روز هامه...شیش هفت ماهه که قبول به عنوان پشتیبان کنار یکی از بچه هایی باشم که تو منطقه های محروم لب مرز درس میخونند و امسال کنکور دادن.الف دختر دردسر داری نبود.فقط هر هفته زنگ میزدم و از ناراحتی ها خستگی ها و مشکلات و آرزو هاش میگفت...من اینور اینقدر حرف میزدم و براش رویا میبافتم تا با صدای بلند بخنده و بعد خداحافظی میکردیم...چند ماهیه ولی الف درگیر یه عشق نافرجام! شده...غمگینه...هوای درس خوندن از سرش پریده و همه ی امید خودش و من رو داره به کنکورش نا امید میکنه.من چیکار فاصله ی زنگ هامو بهش طولانی ...وظیفه ی من به عنوان پشتیبانش این بود که کنارش باشم. ..جا خالی دادم ولی...نمیتونم هربار زنگ بزنم و با گریه شروع به حرف زدن ه و با گریه تمومش کنه...نمیدونم تو جواب حرف هاش چی باید بگم...و ایمان آوردم گذاشتن ماها کنار این دخترا خود یت بوده...ماها که نه تجربه ی مشاوره داریم نه تحصیلاتشو...من اگه عرضه ی مدیریت روابط داشتم روابط خودمو مدیریت می و تبدیل به یک لوزر به تمام معنا نمیشدم. ..مسئولیتی که گردنمه رو نه بلدم نه میتونم و نه میخوام انجام بدم...میتونم به رابط کلی ارجاع بدمش.نمیخواد ولی...و حس میکنم حق ندارم پا رو خواستش بذارم...و دارم فرار میکنم...

جان جوانی

درخواست حذف این مطلب
یه دنیای موازی با اینجا،که آسمونش اینقدر از زمینش دور نباشه...
یه دنیا که من توی باغچه ی کوچیک خونمون شمعدونی و اطلسی کاشته باشم...
یه دنیا که توش دستهام بوی عطر تو رو بدن...
یه دنیا که توش اسممو صدا بزنی و من پر بکشم تا برسم به آغوشت...
دنیایی که هر بار زل بزنم تو آسمانِ شبِ چشمات، دلم بریزه یک هو. که هر بار زیر لبی برات (و ان یکاد) بخونم و هر بار از قصد آ شو انا المجنون بگم...که "مجنون منم این روز ها میان وعده های جنون"
دنیایی که توش سرمو بزارم رو شونه هات،تا امنیت حضورت توی جونم بپیچه...
دنیایی که سرتو بذاری روی زانوهام و برات قصه ی هزار و یک شب ببافم...و هر شب دعا کنم که نرسه شب هزار و یکم...که نشه که تموم شه این بازی غرق شدنم توی تار و پودِ تو...
دنیایی که توش مهم ترین گره ی عالم که باید باز بشه گره های بین موهای من باشه...
یه دنیا که تو توش "جانِ جوانی" منی...
نه این دنیا که توش خبر نداریم از بودن هم... توی داد ماهی که میگن خدا آزاد گذاشته ملائکه اش روتا نفرین کنن دلی رو که عاشق نیست، نشستیم رو کاناپه هایی که هیچ وقت سنگینی حضور اون یکی رو حس نکرده، شاید هیچ وقت هم حس نکنه، زل زدیم به صفحه ی بی روح تلویزیون و منتظریم ببینیم "جامِ جهانی" رو کی خونه میبره...