صد و هجده

درخواست حذف این مطلب

دیروز تو قطار مترو، دخترک جلوی من وایستاده بود، قدش شاید تا سر شونه ی من بود، سنش به زور ۱۵ سال.پشتش به من بود و داشت با دوستش حرف میزد...دوستش پرسید کبودی گوشه ی لپش برای چیه؟ گفت از دخل خودش، دو هزار تومن برداشته و برای خودش رانی یده و مادرش فهمیده و کتکش زده...با اینکه دقت ببینم چی میفروشه یادم نمیاد بسته های تو دستش دستمال بود یا آدامس یا جوراب...خنده ی بعد این جمله اش رو ولی واضح یادمه: می ارزید

من اما، دیروز روبروی سین نشسته بودم...لیوان ۱۷ هزار تومنی لاته مو مزه کرده بودم و نصف بیشترشو رو میز جا گذاشته بودم...اون آروغ روشنفکری زده بود و من بی گوش دادن به حرفاش مدام به این فکر کرده بودم که اینکه حرف آ رو بعد ر هاش تلفظ نمیکنه چقد رو مخه...
احساس میکنم هیچی تو این روز هام ندارم که تهش دستمو بکشم رو جای زخمش، بتونم مست بخندم و بگم می ارزید